تبليغاتX
اندیشه هایی که مرا به او می پیوندد

به نام، نامی او

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخها بر دیوار است...
بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخها را از دیوار درآورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آ‬ن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.»
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

بارالهی

بترس از سلطنت من همیشه.
نترس از فوت رزق هرگز.
انس مگیر با احدی جز با من.
به حق خودم من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست بدار.
ایمن از غضب من باش .
تمام اشیاء را به جهت تو خلق کردم تو را برای خودم ،از من مگریز.
تو را خلق کردم از نطفهء گندیده عاجز نبودم ،چگونه از رزق تو عاجز باشم.
دشمنی میکنی با من به جهت نفس خبیثت ،چرا با خواهش دلت دشمنی نمیکنی به خاطر من؟
تو واجبات مرا به جا بیاور من رزق تو را میرسانم.
اگر تخلف میکنی در ادای واجبات من تخلف در رزقت نمیکنم.
همه کس تو را برای خودش می خواهد ومن تو را برای خودت.
تو رزق فردا را مخواه چنان که من عمل فردا را نمیخواهم.
اگر راضی شدی به قسمت من آسوده و راحتی و اگر راضی نشدی متصل به دنیا و سرگردانی و به ا رزوی خود نمیرسی و در نتیجه گمراه در نزد من هستی.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

انما المومنون الأ خوه

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.

هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.

این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.

روزها و هفته‌ها سپری شد.

یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند !

پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند...
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

الهی، نور مهر و محبت را بر قلبهای ما بتابان

پسربچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش اورد.پسریچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است پیشخدمت پاسخ داد:50 سنت

پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد بعد پرسید یک بستنی ساده چقدر است؟

درهمین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:35 سنت.پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده.

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود: برای انعام پیشخدمت.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

خدایــــــا...

*از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم دهد.

خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی.

*از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود:لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است.

*از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

فرمود:صبر حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست آموختنی است.

*گفتم: مرا خوشبخت کن.

فرمود: نعمت از من  خوشبخت شدن از تو.

*از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود: رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک تر می کند.

*از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارورتر شوی.

*از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.

فرمود: برای این کار من به تو زندگی داده ام.

*از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

الله علیمٌ بکل الشیء

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود .

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

یا هو

خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمیکند!

صاحب مغازه پرسید: آیا در قفسش آینه هست؟ طوطیها عاشق آینه هستند. آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت میکنند. آن خانم یک آینه خرید و رفت.

ولی روز بعد برگشت.طوطی هنوز صحبت نمیکرد.صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطیها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت.

اما روز بعد باز هم برگشت. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ نه ؟ خب مشکل همین است! به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند حرف زدنش تحسین همه را برمی انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد چهره اش کاملا تغییر کرده بود.او گفت: طوطی مرد!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : واقعا متاسفم آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟ آن خانم پاسخ داد : چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه غذایی برای طوطیها نمیفروختند؟!


گاهی آنقدر غرق در روزمره گی های زندگی می شویم که موضوع اصلی زندگی خود را فراموش می کنیم ولی براستی موضوع اصلی زندگی ما چیه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

یا قدیم الا حسان

کوهنوردی همیشه مایل بود به بلندترین قله صعود کند او پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند، با بیاد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسیدن، تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد. او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد ...
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد . سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند... حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند ...
همان‌طور که بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود ، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد ........
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد . داشت فکر می‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش گره خورده است ... بله او وسط زمین و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود . در آن لحظات سنگین سکوت ، چاره‌ای نداشت جز اینکه فریاد بزند :
خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه می‌خواهی ؟"
- نجاتم بده .
- واقعا فکر می‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها کسی هستی که می‌توانی مرا نجات دهی .
- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .
برای یک لحظه سکوت عمیقی برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراینصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "
بنابراین تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود ...
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمین فاصله داشت ! !

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

هو علیمٌ بالقلوب

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او راپوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

 

 

خيابان خوابها

باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم

دیوها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

یا حبیب

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان می گذشتند. آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد».

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آب تنی کنند. اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره سنگی نوشت: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داده».

دوستی که یکبار بر صورت او سیلی زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید: «بعد از آنکه من با حرکت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای، چرا؟»

و دوستش در پاسخ گفت: «وقتی که کسی ما را می آزارد باید آنرا بر روی شن ها بنویسیم تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند، اما وقتی که کسی کار خوبی برایمان انجام میدهد ما باید آنرا بر روی سنگ  حک کنیم تا هیچ بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید».

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

هو الرحمن و الرحیم

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.

در هر صحنه دو جفت جای پا بر روی شن دیدم یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت؛ نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر زمان دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟

خدا پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم ؛ من در کنارت هستم و تنهایت نخواهم گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی؛ زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

یا لطیف

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند . اما چنین نشد .در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .
من نیرو خواستم و خدا مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم .
من دانش خواستم و خدا مسائلی برای حل کردن به من داد .
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدر ت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعی بر سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم .
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشا ن داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .
من به آنچه می خواستم نرسیدم .....
اما انچه نیاز داشتم به من داده شد!
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی .

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

یا اله العاصین

 

يک عدد يک روی کاغذ بنويس

هرچقدر می تونی جلوی يک صفر بذار

صفحه ات که تمام شد کاغذ ديگر بخر

دواتت که ته کشيد دوات ديگر بيار

جوهرت که تمام شد جوهر ديگر بخر

وقتی دستت خسته شد از دوستت خواهش کن که او صفر بذاره

دست او که خسته شد تو باز ادامه بده

تو که غذا می خوری او صفر هارو بذاره

وقتی تو صفر می گذاری او غذاشو بخوره

شب که ميشه به نوبت بخوابين

تو صفر بذار او بخوابه

وقتی که بيدار شد تو بخواب او صفر بذاره

پير که شدين به بچه هاتون بگين  کارتونو دنبال کنن

شب و روز بنشينند و صفر بگذارند

تا آخر عمرشان

همين جور دست به دست..پشت به پشت

تا آخر روزگار

....

ببین:
       فقط "یک"عدده
ببین:
       فقط "یکعدد"ه
به غیر "یک"هرچه که هست
   - چه ده چه صد هزار هزار چه میلیون چه میلیارد
چه بیشمار-
شماره نیست..هیچ نیست
               هستند..اما نیستند
               نیستند اما هستند
"صفرند"!یعنی: "خالی"اند
                    "هیچ"اند
                    "پوچ"اند
                    بی"معنی"اند
یک"عدد"خشک و خالی هم نیستند
       "نیستند"!
زیرا فقط "یک"عدده
چونکه فقط "یکعدد"ه


         اما همین "صفر" جلو "یک"نشست...؟!!!!
                    وقتی صفر ها جلو"یک"می نشینند
                   "یک"را صدها و میلیون ها و بیلیونها می کنند
اما صدها و میلیونها و بیلیونها
                              فقط "یک"اند
   صدها"یک" میلیون ها"یک"..بیلیون ها "یک"...
 زیرا
فقط "یک"عدده
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه
  یعنی:
  دوتا یک سه تا یک چهارتا یک پنج تا یک شش تا یک  هفت تا یک هشت تا یک
      نه تا یک
      ده یازده دوازده سیزده چهارده پانزده شانزده  هفده هجده نوزده بیست
                 سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد و ...
                    دویست و سیصد و چهارصد و پانصد وششصد و هفتصد و هشتصد و
                         نهصد وهزار..میلیون و بیلیون و تریلون و کاتریلیون...وهمه


      فقط
          "یک"است و بقیه صفر!   

***جهت شنیدن مطلب عرفانی بالا از دکتر علی شریعتی که خیلی هم زیباست، اینجا را کلیک نمایید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 
Google Page Rank