تبليغاتX
اندیشه هایی که مرا به او می پیوندد

یا اله العاصین

 

يک عدد يک روی کاغذ بنويس

هرچقدر می تونی جلوی يک صفر بذار

صفحه ات که تمام شد کاغذ ديگر بخر

دواتت که ته کشيد دوات ديگر بيار

جوهرت که تمام شد جوهر ديگر بخر

وقتی دستت خسته شد از دوستت خواهش کن که او صفر بذاره

دست او که خسته شد تو باز ادامه بده

تو که غذا می خوری او صفر هارو بذاره

وقتی تو صفر می گذاری او غذاشو بخوره

شب که ميشه به نوبت بخوابين

تو صفر بذار او بخوابه

وقتی که بيدار شد تو بخواب او صفر بذاره

پير که شدين به بچه هاتون بگين  کارتونو دنبال کنن

شب و روز بنشينند و صفر بگذارند

تا آخر عمرشان

همين جور دست به دست..پشت به پشت

تا آخر روزگار

....

ببین:
       فقط "یک"عدده
ببین:
       فقط "یکعدد"ه
به غیر "یک"هرچه که هست
   - چه ده چه صد هزار هزار چه میلیون چه میلیارد
چه بیشمار-
شماره نیست..هیچ نیست
               هستند..اما نیستند
               نیستند اما هستند
"صفرند"!یعنی: "خالی"اند
                    "هیچ"اند
                    "پوچ"اند
                    بی"معنی"اند
یک"عدد"خشک و خالی هم نیستند
       "نیستند"!
زیرا فقط "یک"عدده
چونکه فقط "یکعدد"ه


         اما همین "صفر" جلو "یک"نشست...؟!!!!
                    وقتی صفر ها جلو"یک"می نشینند
                   "یک"را صدها و میلیون ها و بیلیونها می کنند
اما صدها و میلیونها و بیلیونها
                              فقط "یک"اند
   صدها"یک" میلیون ها"یک"..بیلیون ها "یک"...
 زیرا
فقط "یک"عدده
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه
  یعنی:
  دوتا یک سه تا یک چهارتا یک پنج تا یک شش تا یک  هفت تا یک هشت تا یک
      نه تا یک
      ده یازده دوازده سیزده چهارده پانزده شانزده  هفده هجده نوزده بیست
                 سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود و صد و ...
                    دویست و سیصد و چهارصد و پانصد وششصد و هفتصد و هشتصد و
                         نهصد وهزار..میلیون و بیلیون و تریلون و کاتریلیون...وهمه


      فقط
          "یک"است و بقیه صفر!   

***جهت شنیدن مطلب عرفانی بالا از دکتر علی شریعتی که خیلی هم زیباست، اینجا را کلیک نمایید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

                                                         یا ارحم الرٌاحمین 

 

از حضرت پيامبر صلى الله عليه آله مروى است كه فرمود: «يا على ان القوم سيفتنون بعدى باموالهم و يومنون بدينهم على ربهم و يتمنون رحمنه ، و يامنون سطوته و يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبة و الاهواء الساهيه ، فيستحلون الخمر بالنبيذ و السحت بالهبة و الرباء بالبيع«
اى على مردم پس از من به اموالشان امتحان شوند، و به دينشان بر پروردگارشان منت گذارند و آرزوى رحمت خدا نمايند و ايمن از هيبت او هستند و حرام خدا را به شبهات دروغين و هواهاى فراموشى آورنده حلال مى نمايند پس شراب را به شبهه نبيذ حرام را به شبهه هديه و ربا را به شبهه بيع حلال مى كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط مهدی   | 

به نام حضرت دوست، که هرچه برسرما میرسد؛ عنایت اوست.

 

ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
>>
امیلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا>>
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: "خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟"
اميلي جواب داد: "متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام"
مرد گفت: »بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: " آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد"
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ،
"
با عشق ، خدا"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط مهدی   | 

بِسْمِ الرَّبِ شُهَداءِ وَ الصِّديقينْ

 

خداوند به حضرت موسي (ع) فرمود: من شش چيز را در شش چيز دیگر قرار دادم، ولي مردم در جاي ديگر به دنبال آن هستند:

  1. راحتي را دربهشت قرار دادم ولي مردم در دنيا به دنبال آن هستند.

  2. فهم و معرفت و علم را در كم‌خوري قرار دادم ولي مردم در سيري به دنبال آن هستند.

  3. عزت را درشب‌زنده‌داري قرار دادم ولي مردم در مراوده و رفت و آمد با سلاطين به دنبال آن هستند.

  4. بزرگي و حرمت را در تواضع قراردادم ولي مردم با تكبر به دنبال آن هستند.

  5. اجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولي مردم با سروصداي بسيار به دنبال آن هستند.

  6. بي‌نيازي را در قناعت قرار دادم ولي مردم در ريخت و پاش به دنبال آن هستند.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مهدی   | 

 
Google Page Rank