|
|
|
|
|
یا ابا صالح المهدی
خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان می روم می روم بار دگر مستم کند بی سرو بی پا و بی دستم کند میروم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلارخی مجنون شوم هر که نشناسدامام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را با همه لحن خوش آواییم در به در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه زما دورتر هر که به دیدار تو نائل شود دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس هجاز دارد به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم کدام گوشه مشعر کدام کنج مناع به شوق وصل تو در انتظار بنشینم روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم به لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
تقديم به وجود مبارک حضرت وليعصر (عج)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 4:40 قبل از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا ثار الله
دل پریشانم که از بابم نمی آید صدا(۲) حسین حسین یا ابا عبد الله الحسین اونايي كه صاف و پاك اند بي ريا مثال خاك اند دلشون به شور و ِشينه عشقشون فقط حسينه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا حمید
ميخواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند. اگر کسی دلم را شکست چيزی احساس نکنم. تا اگر با مشکلات زندگی برخورد کردم بی پروا به آغوش گرم صاحبم پناه ببرم تا مشکلات و سختيها گزندی به من نزنند. اما چه خوب بود که همين انسان خاکی بودم اما سرم به سنگ نميخورد و کسی دلم را نمیشکست و مشکلات اين گونه مرا از پای در نمی آورد.
انسان درختي است كه از خاك فرهنگ خويش تغذيه ميكند با تاريخ خويش رشد مينمايد و وارث تماتم دست آوردهاي گذشته ملت در توالي قرون و توارث نسلها است و طبيعي است كه خويشاوندي راستين انسان اشتراك با قرابت ميان دو انسان در اين خون است خوني كه در رگ جان آدمي جاريست و حيات انسان بدان است و دل انسان با آن ميتپد و روح اين است. زندگي يعني نان آزادي فرهنگ ايمان و دوست داشتن! (دكتر علي شريعتي) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او که همه دوستش داریم
كيست كه بتواند آتش بر كف دست نهد با ياد كوهاي پر برف قفقاز خود را سرگرم كند يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ كند كند يا برهنه در برف ديماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بيانديشد هيچ كس هيچ كس چنين خطري را به چنين خيالي تاب نيارد از آنكه خيال خوبيها درمان بديها نيست بلكه صد چندان بر زشتي ان مي افزايد.
(شكسپير)
(دکتر علی شريعتی) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا قدیر
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي، بوته اي در دامنه اي باش ولي بهترين بوته اي
باش كه در كناره راه مي رويد.
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر
كن.
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود.
در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه
ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش.
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام یگانه آفرینش
شگفتا وقتي كه بود نمي ديدم وقتي مي خواند نمي شنيدم؛ دكتر علی شريعتي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام ایزد مهربان در ميان بني اسرائيل عابدي بود. وي را گفتند:« فلان جا درختي است و قومي آن را مي پرستند» عابد خشمگين شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابليس به صورت پيري ظاهر الصلاح، بر مسير او مجسم شد، و گفت:« اي عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بريدن درخت اولويت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگير شدند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام، نامی او پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی. روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخها بر دیوار است... بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخها را از دیوار درآورد. روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.» |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
بترس از سلطنت من همیشه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
انما المومنون الأ خوه در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید برای هماتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت. این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هماتاقیش چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد. روزها و هفتهها سپری شد. یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هماتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دلانگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمیتوانست دیوار را ببیند... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی، نور مهر و محبت را بر قلبهای ما بتابان پسربچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش اورد.پسریچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است پیشخدمت پاسخ داد:50 سنت پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد بعد پرسید یک بستنی ساده چقدر است؟ درهمین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:35 سنت.پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده. پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود: برای انعام پیشخدمت. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایــــــا... *از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم دهد. خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی. *از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود:لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است. *از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند. فرمود:صبر حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست آموختنی است. *گفتم: مرا خوشبخت کن. فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو. *از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. فرمود: رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک تر می کند. *از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارورتر شوی. *از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم. فرمود: برای این کار من به تو زندگی داده ام. *از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
الله علیمٌ بکل الشیء دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
یا هو خانمی طوطی ای خرید اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمیکند!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
یا قدیم الا حسان کوهنوردی همیشه مایل بود به بلندترین قله صعود کند او پس از سالهای سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند، با بیاد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسیدن، تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد. او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
هو علیمٌ بالقلوب روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او راپوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.
خيابان خوابها باز بوی باورم خاکستریست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
یا حبیب دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان می گذشتند. آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد». |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
هو الرحمن و الرحیم خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا بر روی شن دیدم یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت؛ نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر زمان دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟ خدا پاسخ داد: بنده بسیار عزیزم ؛ من در کنارت هستم و تنهایت نخواهم گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی؛ زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
یا لطیف روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
یا حق یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. . او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال است. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است ولی دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیزهمگام با آن اوج می یابد. عشق در هر رنگی و سطحی با زیبایی محسوس در نهان یا آشکار رابطه دارد. چنانکه شوپنهاو می گوید: شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید.اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح است که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و باوقار و سرشار از نجابت است. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است اگر دوری بطول بیانجامد ضعیف می شود اگر تماس دوام یابد به ابتذال می انجامد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و زنده و نیرومند می ماند اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است. دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوششی یکجانبه است به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خودجوشی ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند... اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره بعد از آشنایی بوجود می آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و بعد از آشنا شدن خودمانی می شوند.... عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و آشفتگی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها و مطلق . عشق در دنیا غرق شدن است و دوست داشتن در دنیا شنا کردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراسر یقین است . از عشق هر چه بیشتر می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر. عشق هر چه ادامه می یابد کهنه تر می شود ولی دوست داشتن نوتر. در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که" هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارند" دوست داشتن عشقی است که انسان دور از چشم طبیعت خود می آفریند خود بدان می رسد خود آنرا انتخاب می کند. عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج. عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه بردن. عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن " است... . دکتر علی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
یارب
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند 'آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند مشتری گفت دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند! برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا اله العاصین
يک عدد يک روی کاغذ بنويسهرچقدر می تونی جلوی يک صفر بذار صفحه ات که تمام شد کاغذ ديگر بخر دواتت که ته کشيد دوات ديگر بيار جوهرت که تمام شد جوهر ديگر بخر وقتی دستت خسته شد از دوستت خواهش کن که او صفر بذاره دست او که خسته شد تو باز ادامه بده تو که غذا می خوری او صفر هارو بذاره وقتی تو صفر می گذاری او غذاشو بخوره شب که ميشه به نوبت بخوابين تو صفر بذار او بخوابه وقتی که بيدار شد تو بخواب او صفر بذاره پير که شدين به بچه هاتون بگين کارتونو دنبال کنن شب و روز بنشينند و صفر بگذارند تا آخر عمرشان همين جور دست به دست..پشت به پشت تا آخر روزگار .... ببین:
| ||